ذبيح الله صفا

794

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

چه باشد گر گهى پرسد كه در شبهاى تنهايى * غريبى زير ديوارش چگونه مىكشد تبها مرنج از بهرجانى خسروا گر مىكشد يارت * كه باشد خوبرويان را بسى زينگونه مكتبها ( وسط الحيوة ) اى باد برقع برفكن آن روى آتشناك را * وى ديده‌گر صفرا كنم آبى بزن اين خاك را ريزى تو خون بر آستان شويم من از اشك روان * كآلوده ديدن چون توان آن آستان پاك را ز آن غمزه عزم كين مكن تاراج عقل و دين مكن * تاراج دين تلقين مكن آن هندوى بىباك را سرهاى سرداران دين بستى چو بر فتراك زين * زينسان ميفگن بر زمين دنبالهء فتراك را تا شمع حسن افروختى پروانه‌وارم سوختى * پرده‌درى آموختى آن دامن صدچاك را جانم چو رفت از تن برون وصلم چه كار آيد كنون * اين زهر بگذشت از فسون ضايع مكن ترياك را گويى برآمد گاه خواب اندر دل شب آفتاب * آندم كز آه صبح تاب آتش زنم افلاك را ( وسط الحيوة ) تا بر سر بازار بمستى قدمش رفت * بس خرمن مردان كه بباد ستمش رفت هر صبر و سلامت كه دل سوخته را بود * اندر شكن سلسلهء خم بخمش رفت يوسف چو گذر كرد ببازار جمالش * هر مايه كه او داشت بهفده درمش رفت يك روز بشادى وصالش نرسانيد * آن عمر گرانمايه كه ما را بغمش رفت آلوده نشد هيچگهى دامن نازش * ز آن خون عزيزان كه به زير قدمش رفت بسيار سرافگنده بشمشير سياست * اى دولتِ آن سر كه بتيغ كرمش رفت رفت از قلم حكم كه در عشق رود جان * القصه همان رفت كه اندر قلمش رفت بر ياد وى امشب شب خسرو بدرازى * كوتاه نشد گرچه مهى بيش و كمش رفت ( بقيّهء نقيه ) نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست * چشم و دل هردو برخسار تو آشفته و مست